انتظار به پایان نمیرسد

ای انتظار پس کی به پایان میرسی و چون به پایان رسی بدون تو چگونه توانم زیست.

این جملهای بود آندره ژید نویسنده کتاب مائدههای زمینی که در لیست گذاشتهام تا سر فرصت آن را بخوانم. اما این جمله را به خاطر خود نیاوردم داشتم کتاب آنا گاوالدا را میخواندم که با این جمله از ژید شروع شده بود.

شاید وقتی کتاب را میخواندم مفهوم مهمترین جمله گاوالدا را نفهمیدم چون نثر او به گونهای است که آدم در آن غرق میشود.

گاوالدا میگوید: فکر میکنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامیسخن گفت، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرهگی همین است.


این مفهوم به من بینشی داد تا در مورد شیوه برخوردم با کسانی که در حاشیه و یا متن زندگیام قرار دارند اندکی تامل کنم.

در کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" که به چاپ هشتم هم رسیده است نویسنده با بیان رویدادهایی کاملا ساده و به قول خودش با نمایش روزمرهگی سعی میکند شیوههای برخورد با واقعیت چه تلخ و چه خوشایند را به ما نشان دهد چرا که ما عادت کردهایم تنها در مقابل اتفاقات مهیج یا خبرهای خوب یا ملاقاتهای مورد پسند شاد و خوشحال شویم و اگر خبری از هیچ کدام از اینها نباشد ممکن است افسرده، عصبی و مغموم شویم غافل از آن که میتوان راههایی پیدا کرد که هر لحظه و هر روز به آدمهای دور و برمان و به اشیا تکراری زندگی و به خیابانهای کج و معوج مسیر رفت و آمدمان به شکلی دیگر نگاه کرد و با آن کنار آمد. مگر نه این است که حاصل همه این رفت و آمدها میشود امروز. امروزی که گذشت بیآنکه سودی مادی و یا بهرهای معنوی برایم داشته باشد. اما شاید با آن جمله آندره ژید، اصرار کسی را متوجه شوم که همواره از به پایان رسیدن انتظار میهراسید و من همیشه حرف او را به شوخی میپنداشتم که شبیه این مضمون میگفت "اگر انتظار به پایان رسد نمیدانم بعد از آن آیا میتوانم زنده بمانم؟"

حالا به نظر من میتوان به انتظار به عنوان عاملی برای شوق، امید و تحرک نگاه کرد اما نباید منتظر انتظار ماند چرا که هر لحظه خود انتظاری است که به سر رسیده است.

/ 2 نظر / 20 بازدید
شهاب

متن جالبی نبود. اما سعی کن بهتر بنویسی. انا گاوالدا را یکبار دیگر بخوان. فکر می کنم کتاب را باید دو مرتبه خواند. انزور که فیلم را باید سه مرتبه دید.

غريب آشنا

از بورخس: حکمت وداع کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. این‌که عشق تکیه‌کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند. و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری. بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی... که محکم هستی... که خیلی می‌ارزی. و می‌آموزی و می‌آموزی با هر خداحافظی یاد می‌گیری.