شبکه اجتماعی

این روزها مثل بقیه مدها همه به دنبال این هستند که به هر شکل شده عضو یک شبکه اجتماعی باشند که اسامی آنها برای کوچک و بزرگ آشنا و وسوسه برانگیز است. Facebook, twitter, myspace و... حالا این که هر کس چه نیازی به حضور در این فضاها دارد و یا چه دردی را از ما درمان می‌کند بماند برای اهل فن.

یکی از همکاران که تازگی‌ها از آلمان آمده بود تعریف می‌کرد که در آنجا برای دختران زیر 20سال و یا حتی 25 سال هنوز حضور در این فضاها توجیه خاصی نداشته و با نگاهی انتقادی به ضرورت آن فکر می‌کنند. نمی‌خواهم با کسانی که عضویت در این شبکه‌ها را از منظر قدرت و یا ضد قدرت تفسیر و توجیه می‌کنند همسو باشم و اصلا نمی‌خواهم به خود موضوع شبکه اجتماعی بپردازم چون هنوز آخرین فیلم نامزد اسکار در این مورد را هم در نوبت تماشا گذاشته‌ام و قبل از آن اظهار نظر علمی نمی‌توانم بکنم.

اما مدت‌هاست به خاطر بزرگ شدن دور و بری‌ها و درگیری‌های درسی و شغلی و انتخاب‌هایی که پیش روی هر کدام از دوستان و یا اعضای خانواده است متوجه شده‌ام که چقدر به خاطر عادت‌های شخصی نسبت به هم بیگانه شده‌ایم و دیدگاه و نظراتمان حتی زیر یک سقف چقدر از هم فاصله دارد.

در قصه‌ها و متل‌ها و خاطرات بزرگ‌ترها هم شنیده‌ام که روزگارانی روابط اجتماعی دارای یک شبکه بسیار ساده و در عین حال منسجم و تنیده در هم بوده که اگر کسی دندانش درد می‌گرفت چند نفر برای او تب می‌کردند. اگر کسی بیمار می‌شد همه فامیل برای بهبودش بسیج می‌شدند. اگر کسی قرض داشت هرکس به اندازه خودش دست او را می‌گرفت. اگر کسی در راه می‌ماند چند در به روی او باز می‌شد و اگر کسی دختر دم بخت داشت برای مراسم عروسی‌اش ماتم نمی‌گرفت چون شبکه اجتماعی عاطفه و اخلاق در سرزمین مادری ما صدها سال بود که همچنان فعال و پر تعداد بود.

بدون آنکه روانپزشک، جامعه‌شناس، روان‌درمان و از این دست مدعیان در آن جامعه وجود داشته باشد ده‌ها بزرگ مرد و یا شیرزن وجود داشت که سنگ صبور دل‌های شکسته و آدم‌های درمانده بود.

شاید تصور کنید می‌خواهم با این مقایسه به گذشته‌ها پناه ببرم و با نفی زندگی مدرن به نوعی عقب‌گرد را تبلیغ کنم. نه. حتی اگر هم کسی چنین قصدی داشته باشد نتیجه نخواهد گرفت چون دنیا کار خودش را می‌کند و حرکت پرشتاب آن حوصله حفظ سنت‌ها را ندارد.

اما می‌شود با نگاهی کوتاه ولی عمیق به روابط آدم‌های دور و برمان به نوعی شبکه انسانی در دل این اجتماع پرتنش ایجاد کنیم و از بیان راهکارهای خودمان به دیگران هم لذت ببریم و هم در یک مسابقه اندیشه و عمل میزان نفوذ فکر و روش خودمان را بسنجیم.

چرا نباید گفت و گو را به جای پناه بردن به فضای مجازی رایج کنیم. حداقل یک ساعت در روز میان جمع خانواده بنشینیم و اجازه بدهیم هرکس ده دقیقه از خودش، آرزوها و افکارش برای دیگران بگوید. چرا نباید دانشجوها و همکاران در یک محیط نسبتا صمیمی دور هم بنشینند و چهره به چهره از آمال و اندیشه‌های خود برای یکدیگر حرف بزنند.

آن روزگاری که پیوستگی و اوج اندیشه بشری در یک قرن واحد در قالب آدم‌هایی مثل مولوی و سعدی تجلی می‌کرد، حتی چاپار و پست هم نبود چه رسد به شبکه مجازی.

پس چرا با این همه گستردگی در روابط و حضور دائمی در کنار هر کس که اراده می‌کنیم باز این همه نسبت به یکدیگر بیگانه‌ایم و بعضی وقت‌ها با زدن یک کلیک در آن سوی دنیا تصور می‌کنیم یک شخصیت مجازی را از روی دیوار انتخاب کرده و حتی دل به او می‌دهیم در صورتی که حتی نمی‌توانیم با آدم‌هایی که  از بیخ گوشمان می‌گذرند 2 دقیقه ارتباط انسانی پیدا کنیم؟

این مقدمه شروع کردم شاید در همین فضای مجازی هر کس ایده و نظری داشت کامنت بگذارد تا امتحان کنیم ببینیم چند درصد از ما که در این فضا سرگردانیم واقعا دست پر از آن بیرون می‌رویم.

/ 1 نظر / 13 بازدید
علی

سلام بعضی وفتها ما کاتولیک تر از پاپ می شویم برای اینکه ثابت کنیم مدرنیم بالاترین آمار استفاده از لوازم آرایشی با سرعت dial up عضو شدن تو شبکه های اجتماعی و ... خدا عاقبتمونو به خیر کنه