فرصت تمام گشت

تمام شد. سال 89 را می‌گویم. مثل همیشه اصلا باور نمی‌کنی که به این زودی گذشت. مثل همیشه هزاران کار انجام نداده و ناتمام روی دستت مانده و هیچی. مثل همیشه باز هم روزهای پایان سال به سرعت برق و باد می‌گذرند و سال تحویل درحالی از راه می‌رسد که حتی فرصت نکرده‌ای لباسهایت را خوب اتو کنی و حساب و کتاب آخر سال را تراز کنی.

اما چرا همیشه عمر با شتاب ما را غافلگیر می‌کند و چرا نمی‌توانیم مدیریت زمان داشته باشیم؟ آیا همیشه ما مقصریم یا صدها عامل دیگر در کار هستند تا نگذارند از وقت خودمان به خوبی استفاده کنیم.

به نظر من که عوامل بیرونی خیلی موثرند چون اجازه نمی‌دهند برنامه‌ها و طرح‌هایی که داری طبق زمانبندی خودشان پیش بروند. مگر نه اینکه خیلی‌ها در دنیایی متفاوت با آنچه ما زندگی می‌کنیم از همین پنجاه شصت سال عمرشان آنچنان خوب استفاده می‌کنند که در سال‌های پایانی دست‌شان پر است و لااقل در یک رشته متخصص شده‌اند؟

اما جوان ایرانی چه باید بگوید وقتی که 20 سال از بهترین سال‌های شکوفایی‌اش را درگیر مدرسه و درس‌هایی است که به هیچ کارش نمی‌آید و فقط برای تلف کردن سال‌های خوب زندگی‌ست. بعد اگر پسر باشد باید 2 سال درگیر سربازی و چند سال درگیر پیدا کردن شغل و درآمد باشد و تا چشم بهم بزند 30 سالش شده و زن و بچه دورش را گرفته‌اند. اگر هم دختر باشد به جای سربازی چهار پنج سال درگیر یک رشته کیلویی دانشگاهی است که فقط برای پز دادن و یا بعضی کارهای دیگر به درد می‌خورد و تا چشم بهم بزند طراوت و جوانی‌اش تلف شده و بعد از 30 سالگی منتظر است تا ازدواج کند و یا یک شغل نیم‌بند پیدا کند که مثلا دستش توی جیب خودش باشد.

حتی اگر همه این مسیر به موقع طی شود تازه در میانه 30 و 40 سالگی دیگر مگر رمقی برای پژوهش، تلاش و جستجو می‌ماند که بخواهد با آن زندگی‌اش را متحول کند. در نتیجه به یک روزمرگی تن می‌دهد تا فقط زنده بماند و آویزان کسی نشود بعدش هم نوبت پیری و درد و رنج و چروک صورت و قوز گردن می‌شود و اگر تامین باشد هر چه دارد باید خرج دوا و درمان بکند.

واقعا اشرف مخلوقات همین است که گفتیم؟ یا اینکه قرار بوده این انسان متفکر کاری غیر از کار کردن، خوردن و خوابیدن داشته باشد؟ پس چه کسی و کجای کار ایراد دارد که همه زندگی‌ها یک شکل و یک قالب پیدا کرده و هیچ نقطه عطفی در آنها پیدا نمی‌شود؟

به نظر من که اگر اوضاع به همین روال بگذرد چیزی از این نسل بیرون نمی‌آید که به درد ثبت تاریخی یا به درد عزت نفس و شکوه و جلال خودش بخورد.

شاید اینجور حرف زدن سیاه‌نمایی باشد اما واقعا کسی هست که برای بریدن این زنجیر تکراری سلاحی داشته باشد؟ و یا طرحی برای زندگی متعالی و پرشکوه ارائه دهد؟

وقتی که به ساده‌ترین نوع زندگی‌های خیلی از مردم دنیا نگاه می‌کنیم حداقل یک کشاورز خوب، یک رستوران دار حرفه‌ای، یک آهنگ‌ساز موفق، یک مهندس شیفته کار و یک دانشجوی پر انگیزه می‌بینیم که در کنار زندگی عادی‌شان لااقل به فردایی متفاوت امید دارند و جامعه آنچنان برایشان ارزش قائل است که اگر یک جو همت در آنها ببیند برای رشدش میدان می‌دهد.

حالا تصور کنید این شرایط را با مثلا کلاس‌های درس دانشگاهی ما که دانشجو را از هر چه علم و دانش و تخصص است بیزار می‌کند و بعد از گذشت یک ترم تازه به او می‌فهماند که هیچ فرقی با یک آدم عادی که مثلا کاسب است ندارد.

بیایید همه با هم برای سال 90 و همه سال‌هایی که قرار است با این روال تمام شوند فکری بکنیم.

/ 0 نظر / 22 بازدید