آرزوی محال

نه فقط وقتای بیکاری که حتی لابلای درس و کار و امتحان یک حسی وجودم رو می‌گیره و اینقدر توی سرم لانه می‌کنه که پَر دادنش سخت می‌شه اونم اینه که به رویاهایی فکر می‌کنم که باحساب دو دو تا چهارتا جور درنمیاد و عقل سالم قبول نمی‌کنه که یه روزی بشه به این آرزوها دست پیدا کرد.

مثلا اینکه اگه یه نفر آرزوی خلبان شدن رو داشته باشه ولی از نظر جسمی ده‌تا ایراد توی وجودش باشه معلومه که هیج جوری امکان نداره خودش‌ رو پشت رل هواپیما ببینه یا اینکه اگه کسی آرزوی قلبیش این باشه که سوار چلنجر بشه و مثل خانم انصاری بره دور زمینو بچرخه اما برای حداقل‌های معیشت دچار مشکل باشه به این میگن: "محاله به آرزوت برسی!"

و خیلی خیلی رویاهای دیگه که فکر می‌کنیم آرزو هستن اما حتی یک منطق رویایی هم ندارن تا بشه بهشون دلخوش کرد و با فکرشون یه کمی حال کرد.

ولی چرا با وجود این که هم دیگران و هم عقل ناقص خود آدم میگن که نباید زیاد به این خیالات پر و بال داد اما امروزا متوجه شدم که یه چیزی برای من عجیب‌تر از این آرزوهاست و اون قبول نکردن محال بودنشون یعنی هر چی با خودم فکر می‌کنم نمی‌تونم به خودم بقبولانم که محاله خلبان بشم یا محاله اونقدر میلیاردر بشم که با یک اتوبوس فضایی یه دوری بزنم و برگردم. شاید همین امید محال باعث یه جور جوشش و خستگی‌ناپذیری توی وجود آدما بشه که حالا نمی‌خوام تفسیر فلسفیش کنم.

اما برای اینکه یادم بمونه که توی این سن و توی این اسفندماهی که 28 روز تا سال 1390 فاصله دارم و باران ریز و خوش صدایی که مثل سمفونی چهارفصل ویوالدی داره آخرای موومان زمستانش رو سر میده و میگه که بهار داره میاد و شما تمام وجودتون لبریز از یک مور مور شادمانه میشه و سینتون پر از نسیم خوش عطر بهار؛ این مطلب رو اینجا میذارم تا روزی که نوبت تحقق این آرزوها برسه!

راستی شاید باور نکنیم که برای یک تیکه گِل و یا یه کرم خاکی که الان زیر ریشه یه درخت سیب پناه آورده تبدیل شدن به شیره یه سیب آبدار یه آرزوی محال باشه یا برای یه قطره بارون که هزاران کیلومتر دورتر از یک مزرعه گل داره میفته روی زمین ابدی شدن از طریق نفوذ به برگ یه گل اصلا خارج از شعور و دانایی اون باشه اما محال نیست یعنی اینکه میشه که بشه!

/ 0 نظر / 6 بازدید